
دل تنها می سراید. نواختن آهنگ موزونش، با او که "دل بلد"است!
شاعر نیستم و راه و رسم شاعری نمی دانم. تنها، از خوب یا بد روزگار، قلم کهنه و کاغذ کاهی ام به مانیتور و کیبرد بدل شده اند! کیبرد نوشته های من، تنها دل نوشته اند . در این میان به دنبال قافیه و وزن و ردیف نباشید که بیم گم شدنتان می رود!
خواهشم این است :
"قبل از ورود، کفشهای سختِ قضاوت را بَرکنید
مبادا برگی را به ناحق زیر پا له کنید!!"
+ برای بسته بودن قسمت نظرات، مرا ببخشید.
به باغ پاییزی ام، خوش آمدید.
دلم سرمای ملایم پاییز می خواهد و همان خیابانی که کم پذیرای قدم های ما نبوده و همان درختهایی که زردشان را هم به اندازه ی سبزشان دوست دارم و همان آسمانی که بارانی است و همان هوایی که بارانی است و همان چشمهایی که....
خاصیت پاییز چیز دیگریست.
و شاید اگر امروز پاییز بود، چشم های من به دنبال دلایل موجه نمی گشتند!
کمی نزدیک تر بیا!
یک حرفهایی را باید هرچقدر هم نامحترمانه باشد،
درِ گوشی گفت.
آن هم در جمع!
یک وقتهایی همه باید حساب کار بیاید دستشان،
که حساب آدمها از هم جداست.
و هر کسی،
مسلما نمی تواند "محرم" باشد!
اینطور مات و مبهوت ، خیره به من نمان!
کمی دقیق تر گوش کن.
تو پیش تر ها زبان دل مرا بلد بودی.
تو پیش ترها نگاه می خواندی، و نگاهت اینطور بهت زده ، لال نمی ماند!
بیا کاری کنیم برای پیش های از یاد رفته مان!
بیا کاری کنیم تا دلهایمان باز بر سکوت این مابین ، چیره شوند.
بیا، نگذار که این یک قدم فاصله ی مابینمان را، "فاصله" پر کند!!
در آغوشم بیا!
و سنگینی دست مرا بر شانه ات، باور کن!
بگذار بغض های تورا ، خود من دانه دانه کنار بزنم.
بعد،
حرف بزن!
بی بهت،
بی بغض ،
با اشک!....
اندکی ، مهربان تر باش.
ونزدیک تر!
بگذار این صدا بتواند بی مهابا آزاد شود .
و از تعلل فکر ، به دور باشد !...
بگذار این دل ، مثل پیش تر ها باشد.
راحت بگوید،
راحت بنویسد !
عمق نگاه تو به حدی است که می ترسم در سطح دست و پا بزنم!
عمق نفوذ تو به حدی است که شرم می کنم در حاشیه ، حرف دل بریزم.
یک بار برایم بگو ، این عمق های دور از سطح ، تا چه اندازه "خوشبختانه" اند؟!
اذن دخول مسجدالحرام مرا مگر روی گنبد طلایی تو ننوشته اند، آقا؟
مگر می شود مولا، که اینگونه در طلب تو باشم و نخواهی ام؟
مرا به حرمت همان کوچک ترین قدمهایی که می دانی (!)
در همین حوالی،
بپذیر....
آغوشت را باز کن!
من از خستگی یک روزِ شلوغِ پر همهمه ی پر از تنهایی (!) می آیم!
خودت ، تا جایی که می توانی تصور کن ،
که پناه آوردن من از خالی ترین اجتماع های شلوغ از عشق به حجمِ خلوتِ پر مهر تو،
چه اندازه مشتاقانه می تواند باشد!
رفته رفته نامت بر لبانم گرم می شود.
رفته رفته یادت از چشمانم جاری می شود!
و من رفته رفته در عشق ، گم می شوم.
همان عشقی که نقطه ی اوجش ، در الحاق من به عبودیت ام است.
تنهاییِ گلبرگ هایِ تک گلِ مانده در خاکِ گلدانِ سرِ مزار ،
عجیب به تنهایی منِ تک مانده در خاکِ دنیا شباهت داشت.
از کنار این سنگ کنار نخواهم رفت.
گلبرگ های سرد و نمزده ی این گل، گواه بر حق بودن گونه های تر من است !
از شما هر چه دور تر می شوم، به زندگی نزدیک ترم .
برای ابعاد تازه شکل یافته ی وجودی ام ، برای سر و سامان دادن به سلایقم، برای مهربان تر بودن با دلم،
و برای آنکه یک وقت "خودم" خسته نشود از دست عهدهای تازه ی محکم بسته و آتش داغ اشتیاقم، راه هایی پیدا کرده ام.
چند وقتی است مانوسم با حتی برگ یک درخت ،
و دلخوشم به عطر میوه هایی که رو به گرمی می روند!
چند وقتی است پیاده روی را سر لوحه ی رفت و آمد هایم کرده ام (!)،
و صبح به صبح به جای شیرینی روابط معمول روزانه، هوای خوش و ابرهای بارانی آرزو می کنم.
چند وقتی است که متعلقم به خودم، متعلقم به خدا ،
و خلوتمان نفوذ ناپذیر شده است نسبت به هر غریبه ی دانه درشت مخربی!
چند وقتی است.
و فقط چند وقتی است ،
که بعد از قریب به هفتصد روز (!) ، زندگی می کنم!
و زندگی ، به مانند همیشه ی همیشه اش،
و به مانند همان قریب به هفتصد روز (حتی ) ، زیبا و بسیار زیباست.
این صدای پیانو را عمیقا حس می کنم !
و احساس می کنم کسی دارد برای من می نوازد و من غرق می شوم در میان حرفهای خودم .
باز می گردم به زمان ، به گذشته ، به روزهایی که گشته اند و به اینجا رسیده اند، به سنی که علیرغم میلم بالا می رود و خوب هم می رود ، به جوانی ای که می گذرد و معلوم نیست دو روز بعدش چه گونه (!) باشد ، به لحنی که عوض شده است ، به علایقی که تغییر کرده اند، به ذهنیتی که مثبت تر است (!) ، به آرامشی که برگشته است به روزهای دو - سه سال پیش، به خودی که انگار پیدا شده است، به نگاههایی که مدت هاست آزار دهنده اند اما هر روز بی اهمیت تر از روز قبل، به آدمهایی که احساس می کنم تلاششان بر حرف زدن است اما جز آواسازی های بیهوده کاری ازشان برنمی آید ،
و حتی به دست خطی که انگار کج و کوله تر شده است!!
خداکند که هیچ فردای من ، شبیه هیچ امروز و دیروزی نباشد.
خداکند که نشانه های زمان، همیشه خوب حرف بزنند!!
اندکی صبر کن!
بیا در همین نقطه ای که مرا کشانده ای ، قدری بایستیم.
نزدیک من بایست ، تا نترسم از نگاه به جاده ی پشت سرم.
نزدیک من بایست ، تا بدانم هستی و کسی جرات بازگرداندن مرا ندارد !...
بایست و قدری با صدای زیبایت برایم دعا بخوان.
دعاهایت برای ادامه ی راهم ، عجیب موثر است!!...
* چقدر خوبه که جز خودم و خودت، کسی اینا رو نمی فهمه !...
باور نکرده ام ، اما انگار دارد جدی می شود ...
جدی می شود خیال لحظه هایی که پا در غربت خاک های مدینه بگذارم و از بقیع تا حرم بی صدا اشک بریزم و شاید دست در شبکه های بقیع و چشم بر کبوتران بسیار آزاد تر از خودم، از حال بروم !
و وای بر حال نزار من ، اگر مدینه همان تصور من باشد!!
و اگر بنی هاشمی در کار باشد و درب شکسته ای ......
* از خیال غربت مدینه با دنیا غریبه شده ام ! و بهتر...
یک خط بکش،
یک نشان!
بعد آرام دست بگذار روی چشمهایت و ببندشان!
بعد سعی کن گوش هایت را تیز و کند کنی(!) ،صدای آدم ها را نشنوی ، و به جایش غرق شوی در صدای گنجشکهای لا به لای درختان همین خیابانی که هر روز صبح میهمان قدم های توست!
بعد کودکانه بشماری که این صدا ، صدای چند پرنده ی سحرخیز است ؟
یک خط بکش،
یک نشان!
دنیا را به سادگی خاک های آشنای عاشقی هایت، در آغوش بکش!
به جز این خاک و حرم، چیزی مگر از آستانه ی تحمل عهدهای تو رد می شود؟!
روی همین خاک جا مانده بر قلبت، باز یک خط بکش، یک نشان!
دنیا نه!
زندگی ، در همین خط و نشان تو جمع می شود!
زندگی از همین نقطه نقطه ها،
آغاز می شود!
باز هم شروع دوباه ایست....
شروعت را پاس بدار!
"دوباره" پاس بدار!
به حرمت آن خط،
آن نشان!
دلم نمی خواست بابا بگوید بیا روی پاهایم بنشین،
می گفت!
راستی، من چند وقت است روی پاهای بابا
ننشته ام؟
چطور آرام باشم ،
وقتی آرامش همیشه ام ؛
_ دستان تو!_
درد می کنند؟!!
فرزند.....
چه موجود بی لیاقتی است
در برابر محبت مادر!
فرزند ....
واژه ی خشک نمک نشناسانه!!
این همان دستی است که بوسه زدن هایش را عاشقم!
جای بوسه های من
درد می کند؟؟....
*اشک!...
نامم را زمزمه کن.
روشنایی فانوس اتاقت ،
نگاه آرام رو به سقفت ،
و اشک های بی دلیلت را ،
دوست دارم!
نامم را زمزمه کن.
نام تورا صدا می کنم ،
نام تو را پاسخ می دهم! ...
باران ،
عطر دلتنگی های مرا دارد!
با همان طراوت و تازگی همیشگی....
و دلتنگی های من ،
بوی نمِ کاهگل دیوار خانه ای را می دهد در روستایی دور و آرام،
یا بوی سیمان خیس خورده ی حیاط خانه ی کودکی ام.
همین است که من باران را دوست دارم ،
و باران ،
دامن زدن به دلتنگی های مرا!
همین است که باران ،
عطر خوش سیمان نم زده می پراکَنَد در فضای بی انتهای نفسم !....
مثل مسافری که تنها در کوپه ی قطاری نشسته و کتاب می خواند، منتظر رسیدنم!و تنهایی ،آنقدرها هم که قبل سفر فکرش را می کردم،سخت نیست.
اصلا مهم نیست ، که از بیرون صدای هزاران آدمی می آید که دلم می خواهد یا نمی خواهد "صدایشان"را بشنوم!
و اصلا مهم نیست که قطار از کدامین ریل های فرسوده می گذرد!
و اصلا مهم نیستند کودکانی که از سر شیطنت یا نادانی ، به شیشه های قطار سنگ می زنند.
(نهایتش، شیشه ها قرار است ترک بردارند ، که خب بردارند!!)
مهم ، درب محکم کوپه است ،و آرامش صدایی که من در خلوتم می شنوم،و کتابی که در دست دارم،و مناظر گاه به گاهی که پنجره ی کوپه ی کوچک دعوتم می کند به دیدنشان،
و مقصد!
مهم "تنهایی" ایست که در عین تنهایی ، با همه بودن است،به عوض آن در جمع بودن و همیشه تنها ماندن!....
مهم بستن بار بود و پا نهادن به قطار.
حالا دیگر نوبت تمام گام های مانده است !...
حال جمعه ام را نگاه کن!...
مثل درگیری باد می مانم در درزهای نامرد پنجره.
و گیر کرده ام میان بودن ها و نبودن های این دنیای غریب!...
لکنت قلم دارم!!...
بیا امشب با هم به نماز بایستیم .
و من یک وقتهایی بتوانم یواشکی سجده هایت را تماشا کنم!
* قرار بود تنهام نذاریا ! قول دادی...
حالا که باید باور کنم رفته ای، بگذار برایت پرواز را متصور شوم. از بلندایی که همه ی دنیا به پایش هیچ است . من که تو را فقط در تصوراتم ملاقات کرده ام (!) ،پس بگذار پر کشیدنت را هم آنطور که به خیالم می نشید، تصور کنم! تو را مجسم کنم ، آنهنگام که ذکر بر لب قدم به بهشت نهاده ای و بعد دیگر دلت نخواسته که برگردی! تو را مجسم کنم، آنهنگام که طعم پرواز را چشیده و دیگر دلت به سقوط راضی نشده است ....
چقدر تو مرا یاد کبوتران حرم می اندازی، با این دو بالی که در تصورم برای خودت ساخته ای!
حالا که رفته ای ، بگذار باور کنم که در تصور من می مانی ، به زیبایی سپید ترین کبوتر آرام گرفته در کنج حرم !
جایت چقدر خوب است....
برایم دعا کن ، کبوتر!
* یه شب که سردم بود
به مادرم گفتم
هوا که سرد می شه
یاد تو میفتم!
طفلی دلش لرزید
دلش دوباره شکست
تو ذل تابستون
تو کوچه برف نشست! ....
* صبور باش و زندگی کن. برای دل مادر !...
از گوشه ی دنج فکر های من بیرون برو!
اینجا جای هر کسی نیست.
تعاریف قشنگ را دلم نمی خواهد باور کنم که دروغین باشند.
من مهربانی هایش را پذیزفته ام.
اما مرگ تمام این مهربانی ها مسلما دروغی بیش نیست.
می خندی و صدای خنده های ناموزونت این فضای بی گناه را پر می کند!
دروغ بگو.
تحمل دروغ تو از مرگ آنچه من دوست می دارم به مراتب راحت تر است.
* من آدم حلال کردنِ حرامِ خدا نیستم!
صدای ضجه های مظلوم و غریبانه می آید.
انگار که همه ی مارا منع کرده اند از فریاد .
انگار که همه باید مخفی شوند در چادرهاشان و لب بگزند و آرام ناله کنند .
این چه نیرویی است که اشک را خفه می کند در حنجره؟
صدای فریاد های ضجه گونی می آید که می آمیزند با غربت تاریک چاه !...
صدای ضعیف قدم های دختری می آید به دنبال پیکر مادر ......
صدای خفه ی بغض های من می آید ! :
می شود حالا که می روی،
تنها گوشه ای از چادر خاکی ات
برای من باشد؟
*دوباره آباد می شه باغ فدک وقتی بیایی...
* فاطمیه.
تو یک نفر!
بساط مهربانیت را همین جا،
گوشه ی دل من پهن کن.
قلکم را برای خرید تک تک مهرهایت،
خواهم شکست.
فقط تو یک نفر.
پنجره ی دلت را باز کن به سمت من.
و هر صبح ،
هر چه آرزو داری بسپار به دست طنّازترین قاصدک های بهاری ،
تا با همان ناز و عشوه ی بهار گونه ی شان به من برسانند.
قول می دهم ،
یکی یکی قاصدک هایت را نوازش کنم .
قول می دهم به دست بهترین هایشان ،
مرغوب ترین نسیم بهار را بدهم
بفرستم برای تو .
تا صبح به صبح
بهار را با طعم بهترین آرزوهایت ،
استشمام کنی.
قول می دهم خدایت باشم.
بنده ام باش ،
نازنین بارانی من!
لحظه ای درنگ کن.
یادت باشد ،
اینجا برای دویدن نیامده ای.
اینجا برای جار زدن اسمت هم نیامده ای.
آمده ای ، شاید ماندنی شوی.
پس درنگ کن.
ماندنت باید که با حکم و دلیل باشد.
ماندنت باید اگر شدنی شد،
قوی باشد.
همیشگی باشد.
پس آرام بگیر،
بمان ،
و تامل کن.
دنیایت را مثل خلوت ترین اتاق دنیا کن.
یک تو،
یک خدا.
ببین چقدر حواست جمع می شود؛
به همین یک قلم جنس ناب !
بقیه همه گلدانهای زینتی اند،
که بیخودی حواست را پرت می کنند؛
نکند یک بار بشکنند!
یک بار همت کن،
یک بار عزمت را جزم کن،
"تبر" به دست بگیر،
تمام گلدان های زینتی ات را
خودت ،
با همین دستهای خودت؛
بشکن!
بعد دنیایت می شود
خلوت ترین و
آرام ترین و
مهربان ترین
اتاق دنیا!
یک تو،
یک خدا !
بعد
یک قدم تو ،
هزار قدم خدا.....
گاهی اوقات این گزینه ی "شات دان" رایانه ام (!) را چقدر دوست دارم!
و چقدر خوب است که به هر حال از این دنیای مجازی می شود به نوعی شات یا شوت یا چیزی مانند اینها شد!